![]() |
![]() |
|
|
عطرت خیالیم میکند ، آه ه که این آخرین نفس چه حالی می دهد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 23:30 توسط کامبیز |
|
|
گاهی حسرت وفاداری به دلم میمونه ٫ انقد که هوس می کنم یه سگ برا خودم بخرم. اما تا دست میبرم به جیبم میبینم شپش توش جفتک میندازه . آخرش مجبورم یه صندلی بزارم جلو آیینه و تو چشای خودم زل بزنم و پارس کنم.
گاهی حسرت همه چیز به دلم میمونه . انقد که دلم می خواد یه گوشه بشینمو دستامو ببرم بالا محکم بکوبم تو سرم . اما آخرش مجبورم یه صندلی بزارم گوشه یه چاییخونه ٫ سیگارمو بگیرم تو دستمو دود کنم و دنیا رو بدم به باد.
آخرشم ماسک یه لبخند کشیده گوشه ی لب.خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 2:11 توسط کامبیز |
|
|
من فقط یک گرافیست می شناسم آنهم خداست ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 0:32 توسط کامبیز |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 23:54 توسط کامبیز |
|
|
یادش بخیر گلدان پدر را که شکستم ، چاقو کشید و دنبالم کرد یادش بخیر داد می زد و می گفت : بچمو کشتی... پدرم گلدانش را بیشتر از من دوست داشت یادش بخیر پدرم دیوانه بود وقتی بستریش کردند پدرم بهترین پدر دنیا بود چاقو را زیر گلوم فشار می داد و گریه می کرد برای گلدانش ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:28 توسط کامبیز |
|
|
همه چیز دنیا بدون شرح است ... مثل سیاه چاله های رگهای تو ... هی ی ی ی ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 15:54 توسط کامبیز |
|
|
نفسم بکش نفسم بکش
من عطر پیراهن یوسف دزدیده ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 3:29 توسط کامبیز |
|
|
متشکرم به خاطر تمام انزجارهایی که به تو دارم برای دوست نداشتنهایم به خاطر نفرت هایی که از تو بر دلم مانده متشکرم چون می دانی تنهايم و آخرين ليوانه فرضيم عاري از شراب است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:24 توسط کامبیز |
|
|
ترس در من بيشتر رخنه مي كرد وقتي پاهاي بريده ام گاه برايت شتاب مي كردند جنگل سرد پر از نفرتهاي آنها بود كه نگاههاي پر تعفنشان برايم از سگ زوزه ي شغال هم بدتر بود اين بار خواهش مي كنم فرار كن از همه ي من از وجود گنديده ام كه حالا ميان سگ مرده ها و لاشه ها ديگر نمي توانند در آغوشت بگيرند آخر برايشان ديگر مهم نيست كه تو چقدر نازكي سالهاست كه همه را ميدرند . من را و من را تنها يك بار به اين انگار دست پيدا كردم آنهم تنها وقتي كه كسي گفت ديگر خودي نيست فرار كن . فرار كن نمي داني چقدر گريختنت را دوست دارم آخر اين تنها باريست كه ميدانم چرا از من مي گريزي اكنون كه نيستي پرم . پرم از همه ي خاليهاي دنيا . از تمامه ليوان هايي كه مرا به انزجار ميكشيدند مرا تنها وابسته به دشنامم كردند. اما اگر روزي خوب مي شدم چيز ديگري مي گفتم . هر چه بگوييد انجام ميدهم اگر بخواهيد از نرم نرمتر مي شوم اگر بخواهيد ابري شلوار پوش مي شوم اصلا هيچ برايت بهترين مايكوفسكيه دنيا مي شوم... براي شاپور غلامرضا ... تاريخ : نمي دانم چند هاي خورشيدي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 3:14 توسط کامبیز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:1 توسط کامبیز |
|
|
نمی دونی چه دلسرد برای سنگ قبر مادرش لای کتاب غریبه ها دنبال شعر می گشت تا اون دنیا بتونه تو چشم مادرش نگاه کنه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2:22 توسط کامبیز |
|
|
و آن مرد دنیا دیده هر روز با اسب می رفت ٫ می رفت. تا یک روز... آن مرد آمد . آن مرد با اسب آمد . خوشحال آمد . خوشحال از اینکه آمد . و دیگر نمی خواست برود . آن مرد آمد . اما کسی رفت . کتابها رفت . و من می دانم آن مرد هم می رود ...
کاش اسبش بمیرد و قبل از رفتن صدای هق هقم را بشنود .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط کامبیز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 مهر 1388 مرداد 1388 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
کارگاه آزاد عصر دوشنبه یوسف علیزاده مهدی کامیار حامد سليمان تبار سید حسین خلیلی محسن اسحاقی |
|
RSS
|